|
ولایت مطلقه فقیه یا حکیم ( 2 ) آنچنان که از کتابهای تاریخی فلسفه بر می اید ظاهراً اولین شخصی که فلسفه را در سیاست نیز به صورت عقلانی دخیل کرد ، افلاطون حکیم بوده است.وی را گاهی حکیم الهی دانسته اند که البته به خاطر این بوده است که وی در میان فلاسفه ای که بیشتر تمایل به ماتریالیستی داشته اند، قائل به عالم مثل و جهان ماورا،الطبیعه بوده است.از نظر او عالم مثل عالمی است که جهان ماده، و محسوس ، سایه ای از آن عالم حقیقی است.در دیدگاه سیاسی او تنها کسی شایستگی حاکمیت بر جامعه را دارد که در اثر ریاضت نفسانی وگذشتن از خود با عالم مثل متحد شود.چنین شخصی هیچ چیز را برای خود نمی خواهد.او و هر چه که دارد متعلق به جامعه است. نظریه سیاسی افلاطون بعدها تقریباً مورد پذیرش تمامی فلاسفه و حکمای بعد از او قرار گرفت.در میان فلاسفه مسلمان ، فارابی اولین کسی است که این نظریه را درباره شخص نبی « ع » مطرح نمود که به همین علت او را فیلسوف نبوی دانسته اند.جناب فارابی و فلاسفه مشاء تنها خصیصه حاکم جامعه و مدینه فاضله را در اتحاد با عقل فعال که مدیر و مدبر عالم ماده است دانسته اند. همچنین حکمای اشراقی نیز آن را پذ یرفته ، حتی معجزات و اخبار از غیب را که توسط پیامبر و ائمه و عرفای بالله صورت گرفته را ، بواسطه اتصال و اتحاد با عالم مثل دانسته اند.همچنان که شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی در حکمه الاشراق چنین می فرماید:« انچه انبیاء و اولیاء و جز آنان از رازهای نهانی برگیرند گاه بودکه در سطوری مکتوب بر دل آنان وارد شود و گاه بود از راه شنید ن آوازی خوشایند و....گاه بود که صورتهایی دیده می شود که با آنان مخاطبت نمایند و آن صور ...در نهایت لطافت باشند....و همه آنها عبارت از مثل معلقه قائم به ذات و نفس خود می باشند.» بنابراین طبق سخنان فوق برای حاکمیت و رساندن جامعه به سعادت شرط اساسی عبارت است از اتصال و اتحاد با عقل فعال . اما از نقطه نظر عرفا نیز مطلب همین گونه است . آنچه در متون عرفانی ز آن با عبارت شیخ ، مرشد ، ولی و قطب یاد می شود کسی است که در اثر ریاضت نفس از عالم ماده و محسوس عبورکرده و به عالم مفارقات و تجرد واصل گردیده است .لذا با توجه به سخنان فلاسفه و حکما و عرفا تنها کسی می تواند بر جامعه و دیگران ولایت و سرپرستی داشته باشد که از طریق اتصال با عالم حق به علم حقیقی فائض گردیده باشدو نه کسی که علم او برای اداره جامعه علم اعتباری باشد لازم به ذکر است که هر چقدر میزان تجرد شخص افزایش یابد و اتصال او با عالم حقیقی بیشتر شود میزان اطلاق ولایت او نیز افزایش می یابد تا اینکه این ولایت در نزد حضرات ائمه معصومین « علیهم السلام » و شخص پیامبر به حد اعلای خود می رسدکه فللله الحجة البالغة
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:27  توسط مرتضی
|
ولایت مطلقه فقیه یا حکیم(1) به بهانه ی هشتمین دوره ی انتخابات مجلس و اینکه یکی از شرایط داوطلبین التزام به ولایت مطلقه ی فقیه است تصمیم گرفتیم میزان ارزشمندی این اساسی را که از اصول مترقی محسوب می شود را بر اساس و معیار عقل مورد بازبینی قرار دهیم.قابل ذکر است که این نوشته تنها بر اساس معرفت شناسانه بوده و هیچ نگاهی به مقام وجود شناسی ندارد و فقط به دنبال تحلیل و راه یافتن به احسن القول است . البته در این باره باید دو نکته را مورد بررسی قرار داد . 1-ولایت فقیه – 2- مطلقه بودن آن. ولایت درلغت به معنای سرپرستی ودوستی به کار می رود . پس ولایت فقیه یعنی اینکه سرپرتی جامعه بر عهده کسی باشد که در فقه به درجه اجتهاد رسیده باشد و مطلقه بودن آن به معنای سرپرستی کامل و تام بر همه اجزاء و افراد جامعه می باشد به عبارت دیگر دستور او بر همه ی افراد لا زم الا جرا می باشد.کسانی که این مطلب را پذ یرفته اند برای اثبات ان به آیه ی (( اطیوالله و اطیواالرسول و اولوالامر منکم )) استدلال کرده اند . از طرف دیگر بسیاری از علمای شیعه آن را قبول نداشته و به شدت مورد انتقاد قرار داده اند. به نظر ایشان این مقام تنها شایسته ی ائمه معصومین بوده و پذیرفتن آن برای دیگران در حکم تساوی آنان با آن ذوات مقدس می باشد و البته آیه ی فوق نیز هیچ دلالتی بر ولایت فقیه و مطلقه بودن ان ندارد. در این آیه همن طور که می بینیم اطاعت از خداوند تبارک و تعالی با اطاعت از پیا مبر متفاوت دانسته شده و آوردن دو بار کلمه (( اطیوا )) دال بر آن است ولی اولوالا مر کسانی هستند که با شخص نبی مساوی هستند که یکبار کلمه (( اطیوا )) بر ایشان به کار رفته است. از طرف دیگر افرادی چون ایت الله خمینی معتقد هستند که ولایت مطلفه ی فقیه ادامه نبوت و امامت است و اختیارات او همان اختیارات انهاست.رهبر انقلاب معتقد بود که در گذشته افرادی چون صاحب جواهر و آیت الله نائینی بر این باور بوده اند .ما در نوشتار بر آن هستیم که بهترین را بر اساس عقل انتخاب کنیم. اولاً باید دانست که فقه ، علمی اعتباری و کاملاً قرار دادی است که دارای هیچ ما به ازایی در عالم واقع نیست .یعنی احکام و قوانین آن از هیچ حقیقت خارجی حکا یت نمی کند.وذهنی محض می باشد. ثانیاً انچنان که در فقه گفته می شود کسی که زودتر از دیگران بر ان اقدام کند بر همه و حتی فقهای دیگر واجب می شود از او اطاعت کنند یعنی همان چیزی که در میان اهل سنت مرسوم است که هر کس همچون ابوبکر زودتر بر آن اقدام کرد واجب الا طاعه است. ثالثاً او جمع دیانت و سیاست است که گفته می شود سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست.اما ایا کسی که نه دین را به تمامه می داند و نه در سیاست شخص کاملی است می تواند جمع میان ان دو با شد. البته باید دانست رهبر فقید معتقد بودند این مقام انتصابی بوده یعنی موهبتی الهی است. در در مقابل کسانی همچون شهید مطهری و بسیاری دیگر بر این باور بودند که آن تنها مقامی انتخابی است یعنی این مردم هستند که او را با رای خود انتخاب می کنند. از آنجاییکه حضرت آیت الله خمینی بیشتر از فقه در فلسفه تبحر داشتند، ای کاش در این مورد نیم نگاهی به فلسفه و عرفان می کردند تا ببینند مسآله ولایت به عنوان یکی از مهمترین مسائل در ان ها مطرح می باشد که بسیار دقیق ترو عقلانی تر از فقه به ان پرداخته شده است.و آن چه در علم فقه مورد قبول واقع شده هرگز در میان فلا سفه و عرفا و حکما مورد پذیرش قرار نگرفته است .در نوشتار بعد تلاش می شود دید گاه فلاسفه و عرفا درباره ولا یت طرح شود تا مقایسه ای اجمالی میان این دو نظر واقع شود. والله العالم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط مرتضی
|
یا من دل علی ذاته بذاته در لسان دینی نبی و رسول به کسی گفته می شود که مقام ولایت تشریعی را از جانب خدا بر عهده داردو می تواند به اذن خدا با معجزات دین اسمانی را تبلیغ کند مقام نبوت با رحلت شخص نبی به اتمام می رسد اما امام به کسی گفته می شود که در اوج تقرب به خداوند تبارک و تعالی می باشد که به همین جهت به او لفظ امام اطلاق می گردد. پس اسم از مسمی حکایت می کند. اگر در تعبیر ((فکان قاب قوسین او ادنی دنوا و اقترابا))دقت کنیم خواهیم فهمید مقام فکان قاب قوسین اختصاص به مقام نبوت واو ادنی دنوا و اقترابا مختص به شخص امام است. فرق دیگر نبوت و امامت در اینست که بسیاری از انبیای الهی تنها در مقام نبوت بوده اند و از خداوند مقام امامت را نیز طلب می کردند همانگونه که حضرت ابراهیم چنین کرد. اگر بخواهیم بیشتر مقام امامت را بررسی کنیم باید بدانیم شخص امام از تمام مردم دیگر به خدا نزدیکتر است. پس به این جهت است که شایسته برای اسوه و الگو بودن در تمام جنبه های زندگی می باشد. و البته وقتی کسی به اینمقام رسید هم کلیه امور معنوی و مسند امور حکومتی به وی تعلق می گیرد که از نظر تمامی فلاسفه و حکما این مطلب کاملا عقلانی بوده و از ان تعبیر به اتحاد با عقل فعال نموده اند و در تعابیر عرفانی و حکمت متعالیه این سفر چهارم از اسفار اربعه است که در قران از ان چنین تعبیر می شود: ((ایا کسی که هدایت شده به پیروی شایسته تر است یا کسی که خود نیاز به هدایت دارد؟))بنابراین این شخص چون خود به کمال مطلق که همان فنای فی الله است رسیده می تواند جامعه را هم به کمال برساند عکس قضیه این مطلب ان است که اگر کسی به این مقام نرسد و لفظ امام را بر خود گذارد و ادعای حکومت کند نه تنها خود را از بین می برد بلکه جامعه را هم به نابودی می کشاند و از انجایی که منصب و لفظ امام توقیفی بوده و از جانب خداوند است اطلاق این لفظ بر غیر ائمه معصومین و اعطای این مقام به افراد دیگر غیر از ان ذوات مطهر تنها غصب اشکار ان مقام الهی است.
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:25  توسط مرتضی
|
وهوالعلیم معیار شناخت پیامبرواهل بیت او(ع): شناخت درست هر چیزی وابسته به میزان شدت وجودی اوست. به این معنا که انسان تنها، چیزی را به صورت دقیق و صحیح می تواند مورد شناسایی قرار دهد که وجود آن شیء با وجود آن انسان از نظر شدت و ضعف تناسب داشته باشد.بنابراین موجود عالی هم عارف به مقام خود وهم به تمام موجودات سافل می باشد اما موجود سافل تنها می تواند وجود خود را بشناسد اما شناخت موجودات عالی برای او به صورت درست میسر نمی باشد. با توجه به مقدمات بالا،باید گفت که بر اساس اصل تشکیک وجود در فلسفه ،وجود خداوند اشد و اتمّ وجودات و سپس وجود پیامبر و اهل بیت او در شدیدترین وجه وجود نسبت به سایر موجودات می باشند.لهذا خداوند عالم به ذات خود و همه موجودات که معالیل اومی باشند،بوده و این علم ،علم حضوری می باشدو در مرتبه ی بعد پیامبر و خاندان مکرم او به ذات خود و تمامی موجودات مادون عالم می باشند. با توجه به مطالب بالا ایا ما میتوانیم از جانب خود هر صفتی را به این ذوات مقدس نسبت دهیم ؟ مگر نه این است که وجود انها همان اسماء حسنای الهی می باشد که فله الاسماء الحسنی .آیا متصف کردن امام رضا(ع) به ضامن اهو صحیح است ایا این صفت واقعا وجود آن امام همام را به ما می شناساند. آیا شخص دیگری نمی تواند ضامن اهو باشد. ایا ما امام حسین و حضرت ابوالفضل علیهماالسلام رابه خاطر چشم سیاه و لب وخال لبشان دوست داریم همانگونه که مداحان کذائی در باره ی انها می سرایند.آیا اگر ائمه ی معصوم ما رخساره ی انچنانی نداشتند ما انها را به عنوان امام قبول نمی کردیم. پس بهترین و عقلانی ترین راه برای شناخت ائمه ی معصومین مراجعه به گفتار خود انان است که فرمود:الجامعه،الجامعه ، الجامعه السلام علیکم یا اهل النبوة و موضع الرسالة و مختلف الملائکة و مهبط الوحی و معدن الرحمة و خزان العلم و منتهی الحلم و اصول الکرم و........
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:30  توسط مرتضی
|
وهوالحکیم آ سیب شناسی طلبگی: از آ نجائیکه مردم عوام به ظاهر اشیاء توجه می کنند و ظاهر هر چیزی برای انها در حکم حقیقت ان چیز به شمار می رود و هر گاه در ظاهر اشیاء آفتی ببینند ان را به حقیقت ان چیز سرایت می دهند و چون ظاهر دین از این امر مستثنی نبوده و افراد ظاهر بین طلاب و علمای دینی را به عنوان دینداران واقعی شناخته و انان را پاسبانان حقیقی دین می شناسند بنابراین درک آفات و اسیبهای موجود در وجود این قشرمی تواند در جلوگیری از نفوذ افت به دین و حفظ تقدس آن ما را یاری دهد. الف . از جمله ی این افات بکاربردن القاب و عناوین رایج در حوزه های دینی برای افراد همچون ایه الله العظمی و ایه الله و حجه والاسلام و المسلمین و....می باشد .با کمی دقت متوجه می شویم که القاب در بسیاری موارد با مسمای خود هرگز تطبیق نداشته و گاهی در تضاد می باشد.از انجاییکه امام معصوم(ع) فرمودند:برای خداوند هیچ نشانهای برتر از ما نیست.پس بکاربردن لفظ ایه الله العظمی جز برای ائمه هدی (ع) صحیح نیست. جالب است بدانیم که علامه حلی نخستین کسی است که بر او لقب ایه الله داده شد همچنین لقب حجه الاسلام اولین بار به جناب محمد غزالی اطلاق گردید . که مطالعه در زندگی این بزرگان تطابق ابن صفات با موصوف خودشان را اثبات می کند.ایا بهتر نیست همانگونه که علمای سلف در نامگذاری عمل نمودند ما نیز عمل کنیم که البته انان متوجه این اشکال بوده اند و از القابی همچون اخوند و ملا و.. استفاده می کردندتا کسی نتواند از این عناوین جعلی به نفع خود استفاده کندو برای خود مقام و منزلتی در نزد مردم بتر اشد.و نیز لفظ امام است که لفظی توقیفی بوده و فقط قابل اطلاق بر ائمه هدی و شخص پیامبر (ص) می باشد و اطلاق ان بر دیگر افراد همچون اطلاق لفظ امیرالمومنین بر غیر علی بن ابیطالب (ع) حرام می باشد. ب . مطلب دیگر پوشیدن لباس خاصی است که تحت عنوان اقتدا به سنت پیامبر در میان طلاب دینی مرسوم می باشد. باید پرسید ایا پیامبر اسلام (ص)لباس خاصی می پوشید که دیگران نمی پوشیدند؟مگر نه این است که این لباس را همه ی اعراب می پوشیدندو هر گاه پیامبر در جمعی قرار می گرفت شخص تازه وارد هرگز او را نمی شناخت . از این گذشته اگر اکنون پیامبر در ایران بود ایا باز هم ان لباس را می پوشید؟ قطعا جواب منفی است.البته ناگفته نماند که بعضی افراد می خواهند با پوشیدن ان برای خود در میان مردم مقام و منزلتی قرار دهند که البته این هدف هم هرگز مورد رضایت شخص نبی نبوده چرا که ان اکرمکم عندالله اتقیکم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:38  توسط مرتضی
|
بسمه الحکیم
علی قدرالعقل یکون الدین غررالحکم دینداری هر کس به میزان خرد مندی اوست. در این نوشته به دنبال این مطلب هستیم که بدانیم میزان مقبولیت عقل و تفکر در عرصه دین و امور مذهبی تا چه اندازه است؟آیا عقل که البته منظور از ان در اینجا عقل نظری است و در تعابیر قرانی از ان به عنوان یعقلون و یتفکرون و.... از آن یاد می شود تا چه اندازه می تواند ملاک صحت باشد ؟ ظاهری وپیامبران مرسل الهی (ع)هستند که توسط عقل باید تایید شوند و اگر چنانچه توسط این موهبت الهی تایید نشوند نمی توان انها رابه عنوان پیامبر مبعوث شناخت و این عقل هما ن قاضی محکمه معرفت محسوب می گردد.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:29  توسط مرتضی
|
|
|